تبليغاتX
مرگ آرزو های دخترکی تنها

مرگ آرزو های دخترکی تنها

آرزوهای سوخته ام دفن شده اندزیرخروار هاخاک سرد...کیست که درددل سوخته مرارام کند؟

آخرین پست

سلام. من لیلا خواهر غزالم. همین امروز نامه شو پیدا کردم. توی این نامه ازم خواسته بود آخرین پست بلاگشو من بنویسم که همون متن نامه ست.

غزال رفت...۱۰ روزه که رفته و ما هنوز شوکه ایم. شوکه ایم که چرا دختر نوزده سالمون خودشو کشت.

آخ خ خ خ...غزال...

چرا غصه هاتو به من نمی گفتی؟ چرا من باید بعد از رفتنت از نوشته هات حرف دلتو بخونم؟

چرا خودتو به پای یه عشق بچه گانه سوزوندی؟ باورم نمی شه...

اینم متن آخرین نامه ی غزالمه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لیلا ی عزیزم... دوست دارم. همتونو دوست دارم. شاید فکر کنید احمقم...اما نیستم.

من دیگه بچه نیستم...احمق نیستم...می دونم می خوام چی کار کنم.

فقط یه لطفی برام بکن. به محمد بگو بخشیدمش. بگو ناراحت نباشه. غصه ی اون دیگه به درد من        نمی خوره.

لیلا بگو هنوز دوستش دارم. باشه؟ بهم قول بده اونو مقصر مرگ من ندونی.

دعا کن خدا منو ببخشه. ببخشه که دارم زندگی رو از خودم می گیرم.

منو ببخش.                                                      

                                                         غزال

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه غزال تو هنوز بچه ای. اون محمد عوضی لیاقت نداشت. ازم نخواه اونو ببخشم غزال.

دوست دارم غزال عزیزم. آهوی خوشگل من. راحت بخواب.

به فکر خواهر دل تنگت نباش . خواهری که فقط اون دلیل مرگتو می دونه. کاش منو تو دونستن رازت سهیم نکرده بودی.

راحت بخواب غزالم. روحت شاد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

عزیز تربن برای قلبم

می روم از کنارت...با کوله باری از خاطره. با بغضی که در تمام این سالها راه گلویم را بسته بود.

می روم با یک بغل عکس و نامه که همه یادگارهایی بودند برای باور روز هایی که با تو گذراندم.

اشک مسافر چشمان من است و من همچون خوابگردی بی هدف در پس کوچه های خاطره قدم

 می زنم.

گردنبندت هنوز به گردنم است. نمی توانم لحظه ای از خود جدایش کنم. از آنروز که خودت آنرا به گردنم بستی هنوز از من جدا نشده.

هنوز صدایت را می شنوم. مثل گنجشکی در خانه  قلبم لانه کرده ای.

چه کنم با دلم؟ با دلی که عادت کرده به صدایت...خو گرفته با خنده هایت...تک تک خاطراتت را در خود حفظ کرده .با دل بیچاره ام چه کنم؟

باید از تو متنفر باشم اما..عزیزی برایم هنوز. عزیز تر از همیشه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

 

مرا از این همه تنهایی رها کن. دلگیرم از تو اما... احساست می کنم. بیشتر از همیشه. دردناک تر از همیشه در قلبم احساست می کنم...

من به تو...به آغوشت...به احساست... من به تو نیاز دارم.نگذار از دست بروم.

دستانم سردم را بگیر...بگذار خون دوباره در بدنم جریان یابد. تنهایم نگذار... نمی توانم بدون تو زندگی کنم...

اشکهایت را بس کن. من تاسفت را نمی خواهم. در هم شکستن و پریشانی ات را نمی خواهم.

من فقط قلب پاکت را می خواهم. بگذار صدایت بار دیگر در گوشم بپیچد.

چشمانت غریبه اند با من اما... قلبت با من آشناست. ببخش مرا.ببخش...

تا هر وقت که بخواهی پشت این دیوار هایی که بین ما ساخته ای می مانم و فریاد می زنم. شاید دلت برایم بسوزد...شاید با لبخند بیایی و صدایم کنی.

نمی توانم بگویم دوستت دارم. این جمله گنجایش عشق مرا ندارد. من دیوانه ی توام. دیوانه...

نگاهم کن. ببین چه دیوانه ای از من ساختی. ببین چشمانت چه دیوانه ای از من ساخت.

از من دیوانه فقط یک قلب پریشان مانده. رهایم کن از مرگ.قلبم را نجات بده.

دستانت ...نگاهت...نفس هایت...همه بوی بهشت می دهند. بهشتت را از من نگیر. فقط کمی

 دوستم داشته باش...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

آخرین گلبرگ

آرزو نمی کنم که ای کاش عشق اول و آخرت من بودم... آرزو می کنم کاش گل شقایقی بودم که           با عشق  از باغ همسایه  می چیدی تا هدیه ای باشد برای فاتح سزاوار قلبت.

کاش مرا برای همیشه از ساقه و ریشه ام قطع می کردی. مردن در راه دوست گاهی از تولد زیباتر است.

کاش مرالحظه ای با اشتیاق نگاه می کردی و با خود فکر می کردی که چه قدر در خرمن گیسوی معشوقت خواهم درخشید.

ای کاش لحظه ای...فقط برای یک لحظه از زیبایی گلبرگ هایم به وجد می آمدی.

من گل شقایقت بوده ام و خواهم بود. حتی روزی که پرپرم کردی تا با تکه تکه شدنم به این پی ببری که آیا او دوستت می دارد؟

حتی وقتی آخرین گلبرگم نشانت داد که دلش جای دیگر است... حتی وقتی با خشم مچاله ام کردی...

باز هم شقایقت بودم.گل همیشه عاشقت.

برآورده شدن آرزویم به قیمت نابودی ام تمام شد اما...من تازه متولد شده ام...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

به من نگاه کن

چشمانت را باز کن. نگاهم کن که چگونه به انتظار نگاهت نشسته ام.

نگاه کن که چشمانم چگونه پر از خواهش است. که چگونه اشک ندامت از دیده ام فرو می چکد روی این زمین سرد...

زمین سرد...مثل نگاهت. اینگونه نگاهم نکن. مرا ببخش. محتاجم به بخشیدنت.

محتاجم به دستهایت...به نگاهت...به محبتت محتاجم.

من...مثل یک ماهی دور مانده از آب بی تو خواهم مرد. بی تو ذره ذره جان می دهم و درست مثل ماهی که در لحظه ی مرگ آب طلب می کند لا به لای نفس های آخرم اسم تو را صدا می کنم.

دریای دلت را از این ماهی کوچک نگیر. نگذار بیهوده جان بدهم...

دست هایم را بگیر و مرا ببر به دریایی که تا ابد خانه ای باشد برای نفس کشیدنم.

مرا به خاطرت بسپار. چشمهایم را از بر کن. نگاهم را بخوان...

به من نگاه کن و بخشیدنت را در یک لبخند خلاصه کن.فقط یک لبخند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

من و درخت و نیمکت...بدون تو.

نشستم وسط پارکی که هر لحظه ش برای من و تو خاطره س. دقیقا روی نیمکتی که همیشه جای من و تو بود. نیمکتی که زیر سایه ی درخت بزرگی بود و تو فصل پاییز برگ هاش می ریخت روی سرمون.

چه قدر ریختن برگهای نارنجی و زردی که از اون بالا آروم آروم می اومد پایین رو دوست داشتم. یادته زمستونا زیر برف روی همین نیمکت می نشستیم؟ دستکش هات برام بزرگ بودن اما دستم رو گرم گرم می کردن چون... گرمای محبتی رو داشتن. گرمای محبت کسی رو که دستهای خودش یخ می زد اما دستکش هاشو چه سخاوتمندانه به من می داد...

بهار این نیمکت از همه قشنگ تر بود. شکوفه های قشنگ درخت توجه هر ره گذری رو جلب می کرد. شکوفه های قشنگی که من می چیدمشون و تو با اخم می گفتی: اینا هنوز بچه ن... چرا از درخت جداشون می کنی؟

و من می زدم زیر خنده و وقتی شکوفه هارو می ریختم تو دستت اخمت باز می شد...

من اینجام. من و نیمکت و درخت هستیم اما...جات اینجا خیلی خالیه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

خالی یعنی بی تو

روزهام جای کسی خالیه که با تک تک سلولهام دوستش داشتم. شبها خواب کسی رو می بینم که یه عمر خواب و خوراکم شد و شبها با یادش می خوابیدم و روز ها به انتظارش می نشستم.

بدون اون...بدون اون من هیچی نیستم. خالی و پوچ. مثل ستاره ای که آسمون نداره. یا ماهی که خورشید بی رحمانه نورشو ازش محروم می کنه...

من خالی خالی ام. فقط زنده م. یه آدم بی مصرف. یه آدم بدبخت که هیچی نداره. نه دل داره که دل ببنده و نه دیگه چشماش قشنگی دنیا رو می بینه.

چشمهای من از یه درخت لونه ی پرنده ی کوچیکشو می دید...میوه های قشنگی رو می دید که چه قدر با زحمت بزرگ شده بودن...

چشمهای من از یه درخت ریشه ای رو می دید که چه قدر محکم و قدرتمند بود...

حالا درخت فقط یه درخته. من از درخت دیگه هیچی نمی بینم. یه تیکه چوب...چند تا برگ...چند تا میوه...

همین.

من دیگه خودم رو هم نمی بینم. دیگه خودمو احساس نمی کنم. خودمو نمی شناسم.

من بی تو خالی خالی ام. بدون دستهات دیگه وجود ندارم و ...

این مثل عشق سردیه که خاکستر هاش هر لحظه منو می سوزونن.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

طاقچه ی اتاقم خاک گرفته. خاک گرفته به خاطر پنجره ای که مدتهاست بسته س.

خوب یادمه این پنجره رو.

چون همیشه پشت همین پنجره منتظر می موندی.

 وقتی دعوامون می شد پشت این پنجره می ایستادی. سایه تو دزدکی می دیدم. زیر پنجره قدم می زدی و انتظار می کشیدی. چه روز های دوست داشتنی بود...

این پنجره رو دوست دارم چون منو یاد شب هایی می اندازه که منتظر می موندم بزنی به شیشه تا من پنجره رو باز کنم. منم لج می کردم. یادته؟

مطمئنم و مطمئن باش بی تو تا ابد این پنجره بسته می مونه. شاید دوباره یه روز بزنی به شیشه. قول می دم دیگه لج نکنم.قول می دم نذارم این پنجره به روی کس دیگه ای باز شه.

حالا این منم که پشت پنجره ی قلبت ایستادم. قدم می زنم و انتظار می کشم غافل از اینکه این پنجره دیگه به روم باز نمی شه. تو هم لج کردنو بلدی اما شاید مثل من که دلم می سوخت و پنجره رو باز می کردم...دلت برام نسوزه.

دلت نسوزه و انقدر منو منتظر بذاری تا بمیرم...

عیبی نداره.من عادت دارم به انتظار کشیدن.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

من احمق

خیلی دلم می خواست بدونم الان کجایی و داری به چی فکر می کنی.

دلم می خواد بدونم تو هم مثل من گاهی به فکرم می افتی؟به این فکر می کنی که بدون من تنها شدی؟

شایدم تنها نشده باشی. اما دوست دارم فکر کنم به اینکه دلت برام تنگ می شه.

فکر کردن به اینکه گاهی دلت هوای منو می کنه رو دوست دارم.

چی کار کنم؟ اگه این فکرا رو هم نکرده بودم تا حالا صد دفعه مرده بودم گرچه...

من خیلی وقته که مردم. مردم از بس این بغض لعنتی خفه شد... مردم از بس در عین داشتن نداشتمت.

مردم از بس دلم هواتو کرد...من همون روزی که رفتی مردم...

تظاهر می کنم به دوست نداشتنت اما...

من عاشقم...عاشقتر از همیشه...

اگه این دروغ ها هم نبود همه به دیوونگیم می خندیدن.

به اینکه هنوزم دوست دارم.

خب بذار بخندن. دیوونم دیگه.

دیوونم که دستهاتو هنوزم دوست دارم. دیوونم که صدات دیوونم می کنه...

تو دیوونم کردی. تو...

عشقت دیوونم کرد. عشق کسی دیوونم کرد که قلبمو نشکست...خرد کرد.

مثل یه آیینه که می شکنه و صدا میده...

قلب من شکست اما...صداش در نیومد. صدای شکستنشو فقط خودم شنیدم.خودم.

من اعتراف می کنم. اعتراف می کنم به عشق تو... مثل همون روزی که تو به من اینو اعتراف کردی...

چرا فکر می کردم راست می گی؟ از بس که احمق بودم.

یادته؟ اون موقع با یه شاخه گل دل من احمقو به دست اوردی.

بهای این قلب بی چاره ی من فقط یه شاخه گل بود...

اون شاخه گلو هنوز دارم.منو یاد تو می اندازه و ... یاد حماقت خودم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  | 

برنگرد

ایستاده ام کنار پنجره. ساکت و آرام.

بغضی که مدت هاست در گلویم خانه دارد سرکوب شده هم چنان .

چشم هایم می سوزد اما خبری از اشک نیست. اشک من...

اشک من سالهاست که خشکیده ... سالهاست که به دروغ می خندم...

وای بر من که دروغگو تر از من در جهان یافت نمی شود.

فقط در خلوت به یک چیز می اندیشم. به سوالی که جوابش تا ابد مفقود می ماند...

به اینکه چرا...؟ چرا با من؟

چرا دل کسی را شکستی که می دانستی شکننده تر از او در دنیا وجود ندارد؟

اکنون برایم ترسناک ترین چیز مرگ نیست... چون هر روزم شده مردن و زنده شدن...

چرا؟

به تلافی کدام گناهم چنین عذابم می دهی؟

من این عشق را نخواسته بودم. چرا عشقی را به من دادی که هر ساعتش ویرانی است؟

برنگرد ...

از کنارم برو...

برو به جایی که هیچ گاه نبینمت...

این عادتم شده...

عادت کرده ام به ندیدنت.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزال  |